1390/01/31

تاریخچه تبریز1

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    

تاریخچه تبریز
شاردن در قرن هفدهم میلادی نوشته است که " در تمام عالم من شهری نمی شناسم که درباره بنا و پیدایش و نام اولیه آن نویسندگان جدید این قدر زیاد بحث و جدل کرده باشند۱ ".
صفحه آخر بعدى ۳ ۲ ۱

شاردن در قرن هفدهم میلادی نوشته است که " در تمام عالم من شهری نمی شناسم که درباره بنا و پیدایش و نام اولیه آن نویسندگان جدید این قدر زیاد بحث و جدل کرده باشند۱ ".

بسیاری از جهانگردان اروپایی که در قرن هفدهم و حتی هجدهم و نوزدهم از تبریز گذشته اند ، تبریز را همان اکباتان قدیم پنداشته اند . تاورنیه که پیش از شاردن از تبریز دیدار کرده ، می نویسد که " عقیده بعضی این است که تبریز همان اکباتان قدیم ، پایتخت مملکت مداست ۲." اولئاریوس که در نیمه نخست قرن هفدهم از تبریز گذشته ، به هنگام سخن گفتن از پایتخت های شاهان قدیم ایران ، اظهار نظر می کند که " آن ها در تابستان به اکباتان – که امروز آن جا را تبریز می نامند – نقل مکان می کردند . . .۳ " لابولای لو گوز هم که در اواسط قرن هفدهم مدت ها در ایران گذرانده ، براین باور بوده است که تبریز " در قدیم اکباتان نامیده می شده ، جایی که کتابخانه شاهان ماد بوده ۴". گاسیار در وویل که در نخستین سال های قرن نوزدهم در تبریز بوده ، با تردید می نویسد که " تبریز که تصور می کنند اکباتان باستان باشد – گرچه بعضی از مورخین همدان را اکباتان می دانند . . . ۵" و بالاخره در روزگار ما سید اسمعیل وکیلی است که قله اخی سعدالدین را که ولیان (بیلان) کوه نیز نامیده می شود و تپه ای است در شمال شرقی تبریز ، جای شهر اکباتان می پندارد

در زمانی که سارگن دوم در آشور فرمان می راند ، بر بخشی از سرزمین آذربایجان فعلی ، دولت ماننا و بر بخش دیگر آن دولت اورارتو حکومت می کرده اند . ناحیه ای که تبریز در آن قرار گرفته ، در میان قلمرو دو دولت مذکور از استقلال نسبی برخوردار بود و قبیله دالیان بر این ناحیه تسلط داشتند و گاهی به فرمانبرداری از یکی از دو قدرت یاد شده تن در می دادند ، چنان که به هنگام لشکر کشی سارگن دوم احتمالا" تحت فرمان اورارتو بوده اند .

در این زمان سارگن با استفاده از هرج و مرج داخلی ناشی از مرگ ایرانو فرمانروای ماننا ، در سال ۷۱۴ ق . م . از طریق همین سرزمین به اورارتو لشکرکشی کرده و در سر راه خود از محلی که تبریز در آن بنا گردیده ، گذشته و دژهای آن جا را به تصرف در آورده و با خاک یکسان کرده است . وصف یکی از دژهای این ناحیه که به نظر ا . م . دیاکونوف در جایگاه تبریز قرار داشته ، در کتیبه از این قرار است :

" تارماکیس دارای استحکامات مهم بود . سدهای ساخته شده در این جا محکم بود . همین سدها را خندق های ژرفی احاطه کرده بود . نیروهای احتیاطی قشون های دولت در این جا مستقر بودند . اسب های آن ها نیز در این جا نگهداری می شد . ساکنان بخش های اطراف از ترس من (سارگن) در این جا پناه گرفته بودند . هنگام لشکرکشی من به این جا ، اهالی برای نجات جان خویش ناگزیر از ترک این جا و فرار به دشت های بی آب شدند . من این محال را به تصرف درآوردم و درمیان سکونتگاه هایی که تبدیل به استحکامات تدافعی شده بودند ، جنگیدم . باروهای همین قلاع را با خاک یکسان کردم ، به اماکن داخل قلعه آتش زدم و مقدار زیادی از آزوقه ساکنان قلعه را به آتش کشیدم . درهای انبارهای بزرگ را که مملو از جو بودند ، گشوده ، بین لشکریان بیشمار خود تقسیم کردم . سی دهکده اطراف همین قلعه را نیز طعمه آتش کردم . دود این دهات به آسمان رفت ۴۲."

هرتسفلد در اثر خود تحت عنوان تاریخ باستانی ایران بر بنیاد باستان شناسی که در سال ۱۹۳۶ م . منتشر کرده ، درباره کتیبه مذکور و اطلاعات به دست آمده از آن در رابطه با موضوع مورد نظر ما چنین می نویسد :

". . . تعدادی از اماکن را که در آن کتیبه نام برده شده است ، اکنون هنوز می توان تشخیص داد و محل آن ها را معلوم نمود . جریان آن جنگ های اولیه در اطراف دریاچه ارومیه حتی تا داخل خاک آذربایجان به خوبی روشن است. . .از جمله آن ها شهر اوشکایا را وصف می کند که حصاری به ضخامت هشت ذراع داشته و نیز شهر دیگری را به نام انیاس تانیا (در تاریخ ماد آنیاشتانیا ۴۳) که در محلی واقع بین اوشکایا و شهر تارواکیسا۴۴ (در تاریخ ماد تارماکیس ) بوده ، دارای دو حصار و خندق و خود شهر تواریر۴۵(در تاریخ ماد تاروئی ) نیز یک خندق و دو حصار داشته است .

آشکار است که براساس برداشت هرتسفلد تارواکسیا و تواریر دو شهر جداگانه بوده اند؛ درحالی که دیاکونوف این دو اسم را به صورت تاروئی _ تارماکیس نوشته و آنها را یک دژ مضاعف قلمداد کرده است . از گزارش سارگن که در بالا بخشی از آن نقل گردید ، چنین استنباط می شود که مردم تارماکیس در برابر نیروهای استیلاگر مقاومت کرده ، کوچه به کوچه با آنها جنگیده اند . پناهنده شدن اهالی اطراف در تاروئی _ تارماکیس و وجود انبارهای غلات _ که به عنوان مالیات و خراج از ساکنان دژ و نواحی اطراف گردآوری شده بود _ و اصطبل ها و نیز عمارت هایی که سقفشان از درخت سدر بوده ، و استحکامات و موقعیت استراتژیکی آنجا و اهمیتی که در گزارش به آن داده شده ، همه حاکی از وجود شهری قابل توجه است . سید آقا عون اللهی با توجه به اطلاعات داده شده در متأسفانه تا کنون در تبریز و اطرافش کندو کاو باستان شناسی نشده است ، اما نتایج به دست آمده از کاوش های محل های مجاور چون زیویه ، واقع در نزدیکی سقز و حسنلو ، واقع در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده _ را هر دو جزو قلمرو دولت ماننا بوده اند ، تا حدودی می توان به این ناحیه نیز تعمیم داد . این ناحیه بنا به استنتاج دیاکونوف از اطلاعات موجود ، از لحاظ اقتصادی پیشرفته تر از نواحی دیگر مجاور بود . در حدود سده ۸ ق . م . زراعت و دامداری در این ناحیه رشد کرده و صنعت از کشاورزان جدا شده بود . فلزکاری با مفرغ رایج بود و استفاده از آهن نیز به تدریج متداول می شد. فرهنگ و تمدن آشوری و اورارتویی در شئون مختلف زندگی اجتماعی تأثیر کم و بیش داشت و جامعه در دوره مورد بحث در آستانه استقرار مناسبات طبقاتی قرار داشت .

در هر صورت نخستین بار در اواسط قرن حاضر میلادی بود که در پرتو تحقیق در پیرامون گزارش لشکرکشی هشتم سارگن دوم و تعیین خط سیر او نظریاتی در ابن یاره که تارویی _ تارماکیس در محل تبریز کنونی قرار داشته ، از طرف بعضی از پژوهندگان تاریخ باستان خاورمیانه ابراز گردید و این نظر با گذشت زمان طرفداران زیادی پیدا کرد . از آن جمله مینورسکی که پیش تر ماده تبریز انسیکلوپدی اسلامی را براساس منابع و مآخذ دست اول تألیف کرده بود ، همان نظر را پذیرفت و طی نامه ای که در سال ۱۳۴۵ ش . به عبدالعلی کارنگ ، مترجم همان مقاله به زبان فارسی فرستاد ، چنین نوشت :

"همان طوری که می دانید ، قدیمی ترین ذکر از اسم تبریز یحتمل در کتیبه پادشاه آشور (سارغن) پیدا می شود . سارغن (سارگن)ثانی در سال ۷۱۴ قبل از میلاد سفری به ضد ممالک اورارتو کرد و فتح های خود را به اله (خدای) مملکت خود ذکر کرد . او از ناحیه سلمانیه حالیه (در کردستان عراق) داخل کردستان مکری شد و ناحیت های جنوبی دریاچه ارومیه را استیلا کرد . محل پارسوا که به عقیده این جانب آن را نزدیک قلعه خراب پسوه باید جست . از آن جا سفرش از طرف شرقی دریاچه بود . بعد از رسیدن به اوشکایا (که به نظرم اسکویه حالیه باشد)از آن پس در میان فتح های قلعه های سدیدالبنا ، تاروی۴۹ و ترماکسیو۵۰ را ذکر می کند . دور نیست که یکی از این دو نام اسم جایی بوده که بعد از ورود ایرانی ها به صورت ایرانی مبدل شد و آخر کار تبریز حالیه گشته است . . .۵۱ ).

عبدالله فاضلی به ضرس قاطع اظهار نظر می کند که : "در این که تارماکیس مذکور در کتیبه سارگون همان تبریز معاصر است ، جای هیچ تردیدی نیست . از طرف دیگر هم منشاء بودن واژه های اوشکایای قید شده در کتیبه یاد شده و اوسکویه و نیز نزدیکی فاصله این دو قلعه به هم مؤید ادعای مذکور است ۵۲."

سارگن دوم در کتیبه خود از ۲۱ شهر در این منطقه نام برده است که نشان دهنده رشد شهرسازی در نواحی اطراف دریاچه ارومیه در هزاره اول پیش از میلاد است .

تعیین تاریخ دقیق پیدایش زندگی شهرنشینی در دشتی که تبریز در آن قرار گرفته ، دشوار است . همین قدر می توان گفت که شرایط این دشت حاصل خیز که مهران رود و آجی چای مشروبش می کنند و دارای اقلیمی معتدل است و راه هایی شمالی _ جنوبی و غربی _ شرقی از آن می گذرند و وجود منابع زیرزمینی غنی در آن و موقعیت مناسب استراتژیکی اش و . . . همه و همه زمینه مساعدی برای تکوین و توسعه زندگی شهری عرضه می دارند . شهر تارویی یا تارماکیس و یا تارویی _ تارماکیس که وصفش گذشت ، معلوم نیست که درچه تاریخی پدید آمده است . اما در هر صورت یک شهر ، یک شبه چون قارچ از زمین نمی روید و ای بسا که شکل گرفتن و راه یافتنش به صفحات تاریخ دهه ها و حتی سده ها طول بکشد .

در جریان کاوش هایی که به توسط هیأت باستان شناسی انگلیسی به رهبری چارلزبورنی در قراتپه (یانیق تپه) واقع در حدود ۳۰ کیلومتری جنوب غربی تبریز صورت گرفته ، به طوری که پیش از این دیدم ، به خانه های دایره ای شکلی که از آجر خام و چینه ساخته شده اند و به اواخر هزاره ۳ و اوایل هزاره ۲ ق . م اواخر دوره عصر سنگ _ مس و اوایل دوران مفرغ _ تعلق دارند ، برخورد شده است . در این خانه ها سنگ آسیاها ، استخوان حیوانات ، نقش های هندسی شکل ، ظروف سفالی مزین به تصاویر پرندگان و حیوانات و انبارهای آذوقه و کارگاه نیز کشف گردیده است . از این کشفیات چنین استنباط می گردد که در آن هنگام در حوالی تبریز فعلی گروهی از مردم به امر پیشه وری اشتغال داشته اند و صورت گرفتن تقسیم کار زمینه مساعدی برای ایجاد زندگی شهری و شهرها پدید آورده بوده است .

منبع:شهرداری تبریز
روزنامه تفاهم


1390/12/24

فرهادفخرالدینی

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    

استاد فرهاد فخرالدینی
یوگرافی و زندگینامه

خلاصه شرح حال :

فرهاد فخرالدینی در سال 1316 ،در خطه آذربایجان دیده به جهان گشود. از آنجایی كه زمینه های علاقه موسیقی در فخرالدینی وجود داشت ، پدرش برای او ویولونی تهیه كرده و او را تشویق به فراگیری این ساز كرد. در سال 1339 وارد هنرستان موسیقی شد و تا سال 1344 به در این هنرستان به تحصیل پرداخت. او از سال 1342 هم زمان با تحصیل، به تدریس در هنرستان موسیقی مشغول شد. از جمله مسئولیت های كه در هنرستان موسیقی به عهده فخرالدینی نهاده شد ، مدیریت كتابخانه ، صداخانه و مدیریت برنامه های هنری هنرستان بود. پس از مدت به پیشنهاد دهلوی ، به عضویت شورای فنی هنرستان ( و بعدها هنركده موسیقی ملی ) منصوب گردید. او از سال 1344 همكاری خود را با رادیو ایران به عنوان نوازنده ویولون و ویولون آلتو در اركستر گلها آغاز كرد. پس از ادغام كلیه اركسترهای رادیو و تشكیل اركستر بزرگ رادیو تلویزیون ، رهبری این اركستر ابتدا به عهده فریدون ناصری و در اوائل سال 52 چند ماهی مرتضی حنانه قرار گرفت. از اواسط همین سال رهبری این اركستر به فخرالدینی محول شد و او این سمت را تا سال 1358 كه به خواست خود از آن كناره گرفت ، عهده دار بود.

والدین :

فرهاد فخرالدینی در خطه آذربایجان دیده به جهان گشود ، پدرش محمدعلی فخرالدینی متخلص به «محزون» 1365-1278 ، از شعرای آذربایجان بود كه نزد مردم آن سرزمین از احترام خاصی برخوردار بود. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 193 ]

اوضاع اجتماعی و شرایط خانوادگی :

پدر فرهاد فخرالدینی از شعرای مردمی آذربایجان بوده كه نزد مردم آن سرزمین از احترام خاصی برخوردار بود. او صاحب دو كتاب شعر به زبان تركی است ، فرهاد چهارمین فرزند خانواده است و سه خواهر و سه برادر دارد.برادر بزرگ فرهاد فخرالدین از نقاشان و عكاسان هنرمند كشور است. برادر دوم فرخ نیز عكاس مشهوری است و برادر كوچكتر فاروق می باشد كه ضمن اشتغال به حرفه عكاسی . از ورزشكارن به نام بوده و سال ها سمت مربی گری تیم ملی والیبال ایران را به عهده داشته است. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص4 ـ193 ]

خاطرات دوران كودكی :

برادر بزرگ فرهاد تاری داشت كه اوقات فراغت خود را با آن می گذراند. هرگاه كه او در منزل نبود فرهاد به سراغ تار او می رفت و چون در این كار علاقه و استعداد خاصی داشت ، پدر وی ویولونی تهیه كرد و او را تشویق به فراگیری این ساز كرد. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 194 ]

تحصیلات رسمی و حرفه آموزشی :

از آنجایی كه زمینه های علاقه موسیقی در فخرالدینی وجود داشت ، پدرش برای او ویولونی تهیه كرده و او را تشویق به فراگیری این ساز كرد. در سال 1339 وارد هنرستان موسیقی شد و تا سال 1344 به در این هنرستان به تحصیل پرداخت. او در این باره چنین تعریف می كند: «روزی در روزنامه یك آگاهی دیدم كه نرستان موسیقی ملی برای اولین دوره عالی دانشجو می پذیرد. دوستان تشویقم كردند كه برای آزمایش خودم در این كنكور در رشته موزیكولوژی (موسیقی شناسی) شركت كنم ، ظاهراً این رشته برای دیپلمه های هنرستان موسیقی و بیشتر كسانی كه شركت كرده بودند ، شاگردان خود هنرستان بودند و من كه تحصیلات متوسطه را در دبیرستان دارالفنون در رشته طبیعی به پایان رسانده بودم ، برای نام نویسی و شركت در كنكور به هنرستان مراجعه كردم ». [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 195 ]

همدوره ایها و همكاران :

فرهاد فخرالدینی در زمینه موسیقی از همكاری حسین دهلوی ، مصطفی پورتراب ، احمد پژمان ، روح الله خالقی ، جواد معروفی ، مرتضی حنانه ، فریدون ناصری برخوردار گردید. [نام نامه موسیقی ایران زمین ، تالیف: مهدی ستایشگر ، ج 3 ، تهران: انتشارات اطلاعات ، ص415 ]

خاطرات و وقایع دوران تحصیل :

فرهاد فخرالدینی صرف نظر از كار عملی موسیقی به مطالعه و تحقیقات علمی نیز پرداخته است و این كار را نیز از همان زمانی كه در دوره عالی هنرستان موسیقی ملی تحصیل می كرد شروع نمود. در این مورد چنین می گوید: « از استادانی كه در دوره عالی در پرورش و تعلیم من سهم عمده داشتند باید از دكتر مهدی بركشلی یادكنم كه نه تنها به عنوان یك استاد خوب ، با معلومات و دلسوز او را شناختم ، بلكه الگوی موسیقی عملی در من موثر بودند... او اولین بار از من خواست تنبور خراسان را به روش ابو نصر فارابی كه با روایت خود فارابی نوشته و به وسیله دكتر بركشلی شرح داده شده بود ، پرده بندی نمایم. این كار بعد از شش ماه به پایان رسید و طی كنفرانسی كه از طرف هنرستان ، در تاریخ 22 بهمن 41 ترتیب داده شد ، صداهای حاصله از پرده های این ساز در حضور هنرمندان و علاقمندان شنیده شد و باعث حیرت و تحسی حضار گردید و باید بگویم ، خودم هم مانند استادم و استادان دیگر حاضر در جلسه از این كه صداهای حدود هزار سال پیش را روی تنبور پرده بندی می شنیدیم ، احساس غرور می كردم. اتفاق جالبی به وقوع پیوسته و شاهد آن بودیم كه صداها و درجات گام موسیقی ایران از هزاران سال پیش به این طرف تغییری ننموده است و من به این موفقیت كه به دست آورده بودم مباهات می كردم...» [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص9 -198 ]

استادان و مربیان :

فرهاد فخرالدینی از تعلیم استادانی چون: احمد مهاجر ، ابوالحسن صبا ، علی تجویدی ( در رشته ویولن و موسیقی ردیف ایرانی ) ، ملیك اصلانیان ( در اصول تئوری و هارمنی و تجزیه و تحلیل موسیقی غربی ) ، مهدی بركشلی ( در تجزیه و تحلیل موسیقی ایرانی ) بهره مند گردید. [نام نامه موسیقی ایران زمین ، تالیف: مهدی ستایشگر ، ج 3 ، تهران: انتشارات اطلاعات ، ص415 ]

مشاغل و سمتهای اداری مورد تصدی :

از جمله مسئولیت های كه در هنرستان موسیقی به عهده فخرالدینی نهاده شد ، مدیریت كتابخانه ، صداخانه و مدیریت برنامه های هنری هنرستان بود. پس از مدت به پیشنهاد دهلوی ، به عضویت شورای فنی هنرستان ( و بعدها هنركده موسیقی ملی ) منصوب گردید. او از سال 1344 همكاری خود را با رادیو ایران به عنوان نوازنده ویولون و ویولون آلتو در اركستر گلها آغاز كرد. پس از ادغام كلیه اركسترهای رادیو و تشكیل اركستر بزرگ رادیو تلویزیون ، رهبری این اركستر ابتدا به عهده فریدون ناصری و در اوائل سال 52 چند ماهی مرتضی حنانه قرار گرفت. از اواسط همین سال رهبری این اركستر به فخرالدینی محول شد و او این سمت را تا سال 1358 كه به خواست خود از آن كناره گرفت ، عهده دار بود. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 198و 197 ]


فعالیتهای آموزشی :

فخرالدینی از سال 1342 هم زمان با تحصیل، به تدریس در هنرستان موسیقی مشغول شد. او از این دوره چنین یاد می كند: « قبل از من تدریس تئوری موسیقی عمومی به عهده چند تن از استادان بود و هر استاد جزوه جداگانه یی به شاگردان می داد. در این هنگام لزوم برنامه واحدی برای تئوری موسیقی احساس می شد و همچنین بهتر بود كه یك نفر كار تدریس كلیه كلاس ها را به عهده بگیرد كه این وظیفه به من محول شد و جزوه تئوری موسیقی با مشاركت آقایان دهلوی ، مصطفی پورتراب و این جانب نوشته شد و به میزان كافی تكثیر گردید كه آن زمان تاكنون در هنرستان تدریس می گردد.» فرهاد فخرالدینی یكی از پركارترین مدرسان هنرستان و هنركده موسیقی ملی بوده ، در طی بیست سال تدریس خود شاگردان زیادی تربیت نموده است. كسانی كه از هنرستان موفق به اخذ دیپلم و لیسانس گردیده اند ، چند درس مهم علمی موسیقی نظیر: تجزیه و تحلیل ردیف ردیف موسیقی ایران ، پیوند شعر و موسیقی ، فرم و آفرینش در موسیقی ایران و هارمونی یا هماهنگی موسیقی را نزد فخرالدینی فراگرفته اند. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 197 و 201]

سایر فعالیتها و برنامه های روزمره :

اهم فعالیت های فرهاد فخرالدینی عبارتند از: - تشكیل اركستر موسیقی ملی در آذرماه سال 1377 و پس از آن اجرای كنسرت های متعدد به همراه این اركستر در داخل و خارج از كشور كه از آن جمله می توان به اجرای كنسرت در شهرهای پكن و شانگ های چین ، اجرای كنسرت در كشور كویت و همچنین اجراهای متعدد در تهران و شهرهای سنندج ، شیراز و اصفهان اشاره كرد. - ساخت سه كار موسیقی متن برای فیلم های « مسافران ری » و سریال « امام علی » به كارگردانی داوود میرباقری و سریال « كیف انگلیسی » به كارگردانی سیدضیاءالدین دری و تالیف كتاب پارتیتور سریال «سربداران ». [برگی از باغ ، نگرشی به یك قرن موسیقی در ایران ، نگارش: ناصر مجرد ، تهران: انتشارات مجرد ، ص 212و213 - مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 198 ]

همسر :


فرهاد فخرالدینی در سال 1342 ازدواج كرده و دارای دو فرزند پسر به نام های فرشاد و فرزاد است. همسرش كه بسیار علاقمند به شعر و موسیقی است ، همواره یار و یاور او و مشاور كارهای هنریش بوده است. [مردان موسیقی سنتی و نوین ایران ، تالیف: حبیب الله نصیری ، ج1 ، تهران: انتشارات آتیه ، ص 198 ]

برگرفته از سایت : بنیاد ایران شناسی
www.iranologyfo.com


1390/12/9

ساری قلی خان 2

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    


بخشی از مصاحبه سایت شمس تبریزی باجناب آقای دکتر قره باغی

    مقدمه: این روزها که تمامی نشریات ما توقیف شده اند و ناچارا بیکار هستیم، گاها از سرکنجکاوی سری به آرشیو عکس ها و مطالب می زنم و گمان می کنم که شاید برخی از مطالب هنوز ارزش چاپ شدن دارد. آنچه در زیر می آید بخشی از گفتگوی مفصلی است که تقریبا هفت هشت سال پیش با دکتر اسفندیار قره باغی، پسر مرحوم ساری قلی خان، جهت چاپ در یکی از نشریات زنجیره ای، که بعد از توقیف نشریه شمس تبریز منتشر می کردیم و تماما هم یک شماره منتشر می شدند، انجام داده بودیم. در آن زمان دکتر قره باغی تازه از تهران به تبریز آمده بودند و پس از سالها قرار بود که در تبریز در زمینه موسیقی کار کنند. درست است که قرار بود این گفتگو در زمینه موسیقی باشد ولی ما نمی توانستیم با پسر مرحوم «ساری قلی خان» گفتگو کنیم و از پدرش حرفی به میان نیاید. و به همین خاطر از مرحوم پدرش نیز خاطراتی پرسیدیم. در آن زمان شنیدن مطالبی در باره «ساری قلی خان» از زبان پسرش خیلی جالب بود و مخصوصا اینکه عکس وی را نیز برای اولین بار چاپ کردیم. هم اکنون گزیده ای از این گفتگو را به همراه عکس هایی از مرحوم ساری قلی خان منتشر می کنیم. شاید که مقبول افتد. ناگفته نماند که زحمت این گفتگو را همکار عزیزم رضا عالی کشیده بودند و عکسها نیز از آرشیو استاد بزرگوار محمدعلی جدیدالاسلام هستند که در آن زمان برای اولین بار در اختیار ما قرار داده بودند. با تشکر از همه آنها، اینک خلاصه ای از این گفتگو را منتشرمی کنیم:  

     بی مقدمه سر صحبت را باز می كنیم و او نشسته بر زمین صحبت را اینگونه شروع می كند:
 دكتر قره باغی: من اسفندیار قره باغی در اول بهمن سال هزار و سیصد و بیست در محلة درب نو بر كوچة قره باغیلار متولد شده ام. سالهای اول دبستان را در مدرسة پرورش تبریز درس خوانده ام و بعدها با خانواده به تهران كوچ كرده ایم و در آنجا بزرگ شده و در نهایت در سال 38 به تبریز برگشته و هنرستان موسیقی را زیر نظر اساتیدی چون عزیز شعبانی به پایان رسانده‌ام. چند سال در ادارة فرهنگ و هنر كرمانشاه به عنوان معلم موسیقی استخدام شده و به تدریس پرداختم، بعدها به تهران برگشته و از طرف اپرای تهران به ایتالیا فرستاده شدم و پس از اخذ مدرك مجدداً به تهران برگشته و در آنجا مشغول به اجرای موسیقی و آواز شدم. در آن سالها در اپرای كر به عنوان خواننده «باس»  مشغول به كار شدم. بعدها به عنوان «سولیست» به ادامة كار پرداختم. بنده (باس) اپرای ایران در آن سالها بودم تا اینكه در سال 57 این مركز به مركز سرود و آهنگهای انقلابی تبدیل شد و بنده به عنوان مسئول این مركز ادامه داد‌م. اپرا تعطیل شد و به دلیل اینكه قبل از انقلاب نیز سرود ای ایران و چند سرود دیگر ملی و میهنی را خوانده بودم جذب سازمان صدا و سیما شدم و در آنجا در مشاغل مختلف از قبیل مسئول واحد موسیقی، مسئول هماهنگی سرپرست گروه كر، سرپرست موسیقی آذربایجانی، ادامة فعالیت دادم و حدود 847 سرود در زمینة جنگ نوشته، اجرا و رهبری كردم كه این موسیقی ها هم به زبان فارسی و هم به زبان تركی بوده است. قبلاً نیز كارمند ادارة ارشاد بودم و در سال 59 باز نشسته شده ام. در این مدت در بیرون از محل كار به تدریس موسیقی از جمله آموزش پیانو، آواز، و صداسازی پرداخته ام. در جاهای مختلف گروه های كر را رهبری كرده‌ام. در دانشگاهها، در تالار وحدت و جاهای دیگر شاید حدود ده هزار آموزشیار را آموزش داده ام. نهایتاً مدتی در انگلیس به زندگی ادامه داده ام و بعدها جهت استراحت تصمیم گرفتم برگردم و در تبریز بمانم. در تبریز با نوعی استقبال از طرف مقامات و مسئولان استانی روبرو شدم و وعده‌هایی داده شد. آنها وعده هایی از طرف استاندار و شهردار وقت، كه وعده های بسیاری دادند و متأسفانه از قول های داده شده عقب نشینی كردند و حتی در جایی به ایشان گفتم كه این وعده ها بودند كه مرا مجبور كرد كه به تبریز برگردم. هر چند در تبریز یك گروه كر با همكاری ارشاد تشكیل داده بودم و در عرض سه ماه این گروه با برنامه هایی به صحنه رفتند ولی چند فاكتور باعث شد چنین برنامه‌هایی ادامه نداشته باشد. فاكتور اول هزینة این گروه بود، كه سازمانهای دولتی به بهانه هایی از پرداخت این هزینه ها سر باز زدند. و از طرف دیگر دشمنیها و شانتاژها شروع شد و افرادی كه به قول خودشان 30 سال بود كه در این شهر در كار موسیقی بودند ولی چون نتوانسته بودند كاری انجام دهند سعی كردند كاری بكنند كه جلوی مرا بگیرند. شایعه هایی به راه افتاد پشت سربنده وگروه موسیقی ای كه تشكیل یافته بود و در نتیجه مسئولان در این مورد مشوش شده و جلوی كار ما گرفته شد. ولی به خاطر رسالتی كه بنده احساس می كنم، نه به خاطر اینكه پدرم اهل این شهر بود بلكه به خاطر دینی كه به تبریز داشتم، و به خاطر اینكه این خاك و این مرزو بوم  و این آذربایجان ما از موسیقی علمی محروم مانده بود. (موسیقی در تبریز فقط به كسانی اطلاق می شود كه در مراسم های عروسی اجرا می شود) و كسی از موسیقی علمی هیچ اطلاع و هیچ معلو ماتی ندارد و نمی دانند كه در این خاك كسانی مثل «اوزئیرحاجی بیگف»، «توفیق قلی اف»، «فیكرت امیروف» و مثل اینها پرورش یافته اند و زحمات آنها در حال از بین رفتن است. كسی اطلاعی ندارد كه آنها به دنبال موسیقی باسواد بوده اند. آنها اثر هنری آفریده اند نه اینكه به دنبال موسیقی غیر علمی باشند. ما در تهران هم وقتی مثلاً از چهارراهی در حال عبور هستیم مشاهده می كنیم كه یك فرد نابینا ویلن در دست در حال كشیدن سیم بر روی آرشة آن است و در حال گرفتن پول از مردم است. در هیچ كجای دنیا به چنین فردی هنرمند و به چنین كاری هنر اطلاق نمی‌شود. در این كار هیچ هنری مشاهده نمی‌شود ادای كاری است و قضیه ای كه در آن فقط یك آرشه بر روی سیمی در حال حركت است. و یا یك چوپان در صحرا برای گوسفندانش نی می زند در هیچ كجای دنیا بدون آموزش به این چوپان در اركستر سمفونیك به عنوان هنرمند نمی‌گویند. مسئله هنر و مسائل غیر هنری در این شهر به آمیخته و ما موظفیم كه این مسائل در هم را به صورت علمی سامان دهیم و اگر انشاء اله برخی چشم‌تنگیها بگذارند ما كار خودمان را بلد هستیم و مطمئناً كاری برای این شهر انجام خواهیم داد و حتماً خواهیم ماند تا این شهر را از نظر موسیقی به نوایی برسانم تا حداقل بعد از مرگ اسمی هم از ما بماند.    پس از نظر اصالت، موسیقی آذربایجانی دارای چه ویژگیهایی است؟ دكتر قره باغی: از موسیقی فارسی خیلی اصیل تر است. بدین معنی كه خیلی جلو تر صاحب هارمونی شده است. برای موسیقی فارسی بحث تنظیم و هارمونی، در همین اواخر توسط آقای «واروژان» كه در آمریكا تحصیل كرده بود به میان آمد. كه برای ترانه های یكی از خوانندگان زن بنام […] تنظیم را به میدان آورد كه پس از آن ایرانی ها هم فهمیدند كه تنظیم و هارمونی به چه معناست. در صورتی كه آذربایجانیها خیلی زمان قبل از آن به تنظیم و هارمونی پی برده و هارمونیزه كرده بودند.   نظر كلی شما در مورد موسیقی آذربایجان در دورة معاصر چیست؟ دكتر قره باغی: در زمینة موسیقی آذربایجانی خیلی افراد و هنرمند و باذوقی در گذشته بوده اند كه خدمات ارزشمندی هم انجام داده اند و اثرهای زیبایی هم آفریده اند كه هنوز هم پا بر جا ماندگار هستند. متأسفانه در این سوی مرز ما تاكنون ما فقط تابع بوده ایم و كسانی را نداشته ایم كه خودشان اثری، موجی و حركتی بیافرینند كه آنها هم دنباله رو آن باشند. من همیشه به صدا وسیمایی ها هم گفته ام كه این مسئله ای كه شما اسم آن را تهاجم فرهنگی می نامید، مسبب اصلی آن خود شما هستید كه مشاهده می كنیم اكثر آنتن ها متوجه جاهایی مثل تركیه و غرب هستند. چون در عرض این چند سال حتی یك ساعت هم برنامه ای در راستای آموزش علمی موسیقی برای جوانان نداشته اند. آنچه پخش شده فقط موروغنی های كت قرمز، شلوار آبی بوده است، وقتی این الگوها ارائه می‌شود چگونه می توان كسی را به تبعیت از این الگو ها متهم كرد و گفت كه چرا مثلاً موهای شما این فرمی هستند. و یا آنقدر در ارائه برنامه ها كم لطفی می كنند كه مردم به فكر تهیة دیش های ماهواره ای می افتند و از آنها الگو برداری كرده در سطح جامعه اعمال می‌كنند. اگر فرصت داده شود به موسیقی صحیح و علمی كه در سطح كشور آموزش داده شود و سطح آگاهی جامعه بالا برود، دیگر مردم نه به آن آنتنها و برنامه هایشان نگاه می كنند و نه آن اداو اصول را در می‌آورند. البته هر چند سبب چنین اعمالی آنها هستند ولی معلمانی مثل من، هیچ وقت غیرت و تعصب هنری مان چنین كارهایی را بر نمی تابد و تاكنون هر كدام از ما به تنهایی همراه صدها جوان در خانه در راه احیای موسیقی علمی تلاش می كنیم و خانواده هایی كه موسیقی علمی را می فهمند دنبال آن هستند، تا بتوانیم مردم را از موسیقی كافه ای جدا كرده و این را اعلام كنیم كه موسیقی علمی فقط نوازندگی و داد و قال كردن نیست بلكه علم موسیقی دریایی بیكران است وای كاش روزی فرا برسد كه برخی جوانان ما به جای اینكه سر چهار راهها با مواد مخدر، یا احیا ناً دزدی و صدها كار ناجور دیگر روزگار بگذرانند بیایند به راه حقیقی هنر و هدایت شوند و آموزش ببینند و باید بدانیم اگر هنر یك كشور را ارزشمند باقی بمانند مسائل دیگر آن نیز همطراز با آن ارزشمند بوده و باقی خواهد ماند.  
 با موسیقی دوره های قبل آذربایجان مثلاً دوران مشروطیت چقدر آشنایی دارید؟
 دكتر قره داغی: من فقط در حد چیزهایی كه از پدرم شنیده ام می‌دانم. پدر من «قلی خان سالار» بود كه ایشان نسبت به زمانة خودشان از نظر سواد خیلی باسواد بودند و برخی ها می دانند كه ایشان در دوره ای مدرك دیپلم داشته اند كه در آن زمان اصلاً مدرك دیپلم را كمتر كسی داشت. ایشان در سال 1254 شمسی به دنیا آمده بوده و در سال 1348 شمسی در بیمارستان آزاد تهران حدوداً در سن 94 سالگی فوت كردند. ایشان به 5 زبان دنیا همراه با ادبیات آنها تسلط كامل داشت. به ایشان «ساری قلی خان» می‌گفتند. البته ایشان اصلاً زرد چهره نبودند و من همیشه تعجبم از این است كه چرا به ایشان «ساری …» می گفتند؟ ایشان موهایی به رنگ سفید داشتند حتی پوستشان هم سفید بود كه معمولاً موهایش را رنگ می كرد. سفید از نوعی كه الان هم بعضاً در جامعه می بینیم كه  از همان نوع بود. ایشان همانطوری كه گفتم به 5 زبان از جمله روسی، فرانسه، عربی را مثل زبان مادری اش حتی ادبیات آن تسلط كامل داشت. فارسی و تركی را هم كه می دانست. من دیده بودم كه به زبان ارمنی و كردی هم صحبت می كرد. در واقع در آن دورة بی سوادی وی با 7 زبان آشنایی داشت. البته در مورد موسیقی و ادبیات آن دوره هم باید بگویم كه من فقط از ایشان چیزهایی شنیده ام. فقط در این حد. پدر من و دوستانش تفكرات روشنفكری خود را از طریق جملات طنز در جامعه نزج و نسخ می‌دادند. با توجه به اینكه ارتباطات در آن دوره مثل دورة امروزی ما قوی و با سرعت انجام نمی گرفت. حتی آنها در زمان اشغال آذربایجان توسط روسها حتی قهوه خانه ای و محفلی تشكیل دادند در محلة «ایكی قاپیلی» یا «ایكی قالا» به نام « ائششك لر قهوه خاناسی » و خیلی ها هم فرض كرده بودند كسانی كه به این قهوه خانه می روند افرادی بی شعور و لمپن هستند در حالی كه اقتضای زمان ایجاب كرده بود كه آنها برای انتقال پیام خود به جامعه در كسوت چنین اسمی كار خود را انجام دهند. آنها سیاستمداران و افراد متفكری بودند كه به دلیل  اختناق حاكم در جامعه در این محفل از طریق طنز و ماجراهای طنز افكار و عقاید را در جامعة تبریز انتشار می دادند. حتی پس از اتمام دورة اشغال و عقب نشینی روسها باز این كار ادامه یافت و در روزنامة توفیق صفحه ای اختصاص داده شد به حزبی به همین نام «حزب خزان» كه فكر می كنم حتی عضوگیری هم كردند. شعری را مربوط به آن دوره كه پدرم می‌خواندند برایتان می خوانم و احتمال غریب به یقین این شعر را هم خودش سروده بوده با همان وزن و آهنگ شعر معروف « گلی خوشبوی در حمام روزی …» با این مضمون در مورد وضعیت نان و جو بود چون در آن دوره وضعیت نان بد بود و نانواها خاك را قاطی آرد كرده و به مردم می دادند. در اعتراض به آن وضع این شعرگفته شده: 
    
 یكی نان سیاه بد قواره رسید از دست وردستی به دستم
 بدو گفتم: جویی یا نان گندم تو نانی واقعاً یا بنده مستم
 بگفتا من نه جو هستم، نه گندم و لیكن با جوو گندم نشستم
 كمال همنشین در من اثر كرد و گرنه من همان خاكم كه هستم
 زسنگك چون شنیدم این سخن را پرید هوش از سر و عقلم
 ز دستم به تنقید مسبب های اصلی دهان را باز كردم دیده بستم
 بگفتم كه برو باعث حیاكن مگو دیگر كه من میهن پرستم  

 از دوره مشروطیت فقط شنیده ام كه خیلی فعالتر از امروز آذربایجان بوده تا جایی كه حتی در بین خانمهای آذربایجان تاروقارمان و قاوال (دایره) خیلی زیاد نوازنده بوده است و موضوعی دیگر اینكه در دورة اشغال آذربایجان توسط روسها ابوالحسن خان اقبال آذر كه من از نزدیك هم به ایشان  ارادت داشتم چون  از دوستان صمیمی پدرم بودند ارتباط نزدیكی با همدیگر داشتیم فردی بسیار مؤقر، متین، خوش پوش، محترم در بین مردم بود. روسها در محل «بالاباغ» یا همان محل ارك تبریز به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب روسیه كنسرتی ترتیب داده بودند. از ابوالحسن خان دعوت می كنند كه برای اجرای موسیقی به صحنه برود. البته استاندار وقت می گویند كه ایشان را دعوت كند. اقبال در مقابل این دعوت جواب می دهد كه من اگر بخواهم آوازی بخوانم به زبان خودمان در مدح وطن خودم خواهد بود نه در مدح روسها و غیره. فرمانده روسها این موضوع را می پذیرد و اجازه می دهد كه ابوالحسن خان به صحنه برود. آنگونه كه من شنیده ام متن شعری كه با آواز می خواند در مذمت روسها و تقریباً با موضوعی فحش گونه بر ضد روسها بوده است. در آن زمان نه تنها سالن پر بوده بلكه مردم در بیرون سالن هم از طریق بلندگوهایی كه در بیرون بوده این صدا و اشعار و آواز را می شنیده اند. اقبال شعری را كه با مضمون ای اشغالگران گورتان را گم كنید، پای كثیف تان را از این خاك بردارید، خواند. كسی كه در كنار فرمانده روسها بوده حرفهای اقبال آذر را برایش ترجمه می كند و می گویدكه این خواننده به شما فحش می‌دهد. پس از پایان موسیقی، جماعت حدس می زدنند كه دیگر پایان كار اقبال فرا رسیده و حتماً او را خواهند كشت. در این هنگام افسر روس دسته گلی از حاضرین می گیرد و آن را به گردن اقبال انداخته و از پشت میكروفون به افراد خودش می گوید كه، میهن پرستی را از این مرد بیاموزید. گفته می شود استقبال مردم از اقبال به حدی بوده كه آن شب اقبال بر روی شانه های مردم به خانه اش رفت. این موضوعها در هر حال حائز اهمیت بوده و جزو تاریخ این سرزمین است. البته این مو ضوع را من خودم ندیده ام فقط نقل قولی است از پدرم كه خودش با اقبال رفیق صمیمی بودند.


1390/12/9

ساری قلی خان

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    

مطلبی از نشریه ملانصرالدین به قلم میرزا جلیل محمد قلی زاده در شماره هفتم نشریه ملانصرالدین در یکصد سال پیش:

در روی کره زمین ، در تون های حمام دو شهر برای سوخت از تپاله استفاده می کنند ، یکی نخجوان ، دیگری تبریز ، در همه جا تمام گرمابه ها یا با نفت گرم میشوند یا با هیزم ، حتی در مراغه ، خوی و دیگر شهرها نیز حمام ها با هیزم گرم میشوند و در کره ارض شهری نیست که دود آن همسایه را اذیت کند.

در دنیا ملتی نمانده است که تپاله را با توزین نخریده و به کشتزارها ندهد ، فقط در تبریز تپاله رایگان است ، اگر در ولایت تبریز کشت نباشد خداوند متعال برای ما از هیچ نان می دهد و چون تپاله مجانی است صاحبان گرمابه ها هیزم نمی خرند ، چرا که اگر آنها به هیزم پول بدهند آن قدر پولدار نمی شوند که الان شده اند.

برای ملت فرق نمی کند ، اگر اجل من فرا نرسیده ، دود حمام که از حالا مرا نمی کشد.به همین علت به فکر کسی نمی رسد که زندگی در دنیا این نیست که صبح به دکان رفته و عصر آبگوشت را خورده و بخوابی ، تو که در میان دود متعفن تپاله زندگی خواهی کرد ، دیگر چرا سایر ملت ها را نمی پسندی که آنها با دود حمام شان همسایه هایشان را خفه نمی کنند.

دود همه جا را فرا گرفته ، در مجالس و منازل دود دخانیات و دود مشروبات ، در کوچه ها دود حمام ، در معنویات دود موهومات در روح و قلب ، دود انحراف در افکار ، خلاصه ملت در میان دود خفه می شود ، و در انتظار نجات است...

از کی؟؟؟ انتظار از آن که دارای وجدان است ، انتظار از هر میهن پرست و هر انسان آزاده و دوست واقعی.

ملت در حال خفقان است ، دودها از همه جا و از همه طرف ملت را احاطه کرده ، اگر هر چه زودتر به داد ملت نرسیم ممکن است هر آن از بین برود .

پس عجله باید کرد...

"هردم خیال"

 

ملانصرالدین نام نشریه‌ای بود که از سال ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ در تفلیس به سردبیری جلیل محمدقلی‌زاده به زبان ترکی آذربایجانی منتشر می‌شد.

این نشریه که به انتقاد از حکومت‌های ایران و عثمانی و نیز خرافات و عادات مردم قفقاز و کشورهای اسلامی می‌پرداخت نقش مهمی در بیداری مردم و جنبش مشروطه ایران داشت.

میرزا علی‌اکبر صابر با نام مستعار هوپ‌هوپ در آن اشعار انتقادی خود را منتشر می‌‌کرد.

کاریکاتورهای آن که به دست عظیم عظیم‌زاده و شلیگ و روتر آلمانی کشیده می‌شد از شاهکارهای کاریکاتور سیاسی و اجتماعی است.

تأثیر زیادی بر نشریه صوراسرافیل داشت.

 

ملانصرالدین


1390/11/22

فریدون ابراهیمی

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    

فریدون ابراهیمی

دادستان ستمدیدگان

آذربایجان ایران

 

فریدون ابراهیمی

 

  

64 سال پیش. 4 صبح روز اول خرداد. خیابان ستارخان تبریز. ماتم از در و دیوار شهر می بارد. بهار خونین ماه آخر خود را پشت سر می گذارد. آن را که عادل بود و عدل می خواست کت بسته به مقابل باغ گلستان آورده اند. چراغ خانه ها خاموش است، سایه های مه گرفته گاه پشت پرده هائی که میان محرم و نامحرم دیوار کشیده اند تکان می خورند. شاید در آن پشت زنانی می گریستند، شاید مردانی با دندان روی هم می فشردند تا از اعدام عدالت  فریاد در سینه شان منفجر نشود. بچه ها حتما خواب بودند. همان ها که حالا از سالمندان اند و گذشته خویش را از بابک خرم دین تا دین فروشی در جمهوری اسلامی جستجو می کنند. آن که در آن صبح خردادی به دار کشیده شد، فریدون ابراهیمی بود. دادستان عدالتخانه جمهوری خودمختار آذربایجان. نماینده محبوب مردم در مجلس ملی آذربایجان بود که به دار کشیده می شد. آنکه فرمان این اعدام را داده بود، هرگز تصور نمی کرد سرانجام نکبت و اختناقی که به چوبه دار برپا کرده بود، چنان رقم بخورد که در بهمن 57 خورد. آن ها که مجری این جنایت بودند نیز هرگز تصور نمی کردند اگر به مرگ طبیعی نمیرند و زنده بمانند سرنوشتشان بربام مدرسه "رفاه" پشت مسجد سپهسالار رقم خواهد خورد. این حکم تاریخ، تاریخ جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی نمی شناسد. حکم ابدی خود را صادر می کند: این کشته! که را کشتی؟ تا کشته شوی خوار!

فریدون در 29 آبان ماه 1297 در شهر آستارا متولد شد. پدرش غنی ابراهیمی از روشنفکران دوران خود بود، که در سال 1297، پس از تشکیل فرقه عدالت در رشت، به رهبری میرزا محمد آخوندزاده (سیروس) تشکیلات فرقه عدالت را در آستارا برپا کرد. در تیرماه 1299، پس از شرکت در اولین کنگره فرقه عدالت در شهر انزلی و بنیانگذاری حزب کمونیست ایران، تشکیلات این حزب را در آستارا پایه گذاری کرد.

غنی ابراهیمی بارها به جرم فعالیت های کمونیستی دستگیر و زندانی شد. در اواخر سال 1310 پلیس اردبیل دستگیرش کرد و به تبریز انتقال داد. پس از مدتی از زندان تبریز به زندان قصر در تهران انتقال یافت. پس از دو سال به علت مریضی از زندان مرخص و به نهاوند تبعید شد. در تبعید نیز دست از مبارزه نکشید، در دوران جنگ دوم جهانی، زمانی که مبارزات ملی در ایران دوباره قوت گرفت، در سال 1323 تشکیلات حزب توده ایران را در نهاوند بنیان گذاشت. در آذر ماه 1325 مجددا دستگیر و زندانی شد و تحت شکنجه سخت قرار گرفت و پس از آزادی در آذر ماه 1327 مسموم و کشته شد.

زندگی سراسر مبارزه غنی ابراهیمی، در تربیت و شکل گیری  جهان بینی پسرش فریدون ابراهیمی تاثیر بسزائی داشت. فریدون ابراهیمی در سال 1320، زمانی که در دانشکده حقوق دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود، به صفوف حزب توده ایران پیوست. از سال های اول ورود به دانشگاه شروع به نوشتن مقالات سیاسی کرد.

در سال 1322، پس از تاسیس روزنامه آژیر، توسط سیدجعفر پیشه وری شروع به همکاری با این روزنامه کرد و در همین سال به عضویت هیئت تحریریه آن درآمد. فریدون ابراهیمی، هم زمان با فعالیت در روزنامه آژیر، مقالاتی نیز برای درج در نشریات حزب توده ایران می نوشت. این مقالات به طور منظم در ارگان رسمی حزب ، روزنامه «رهبر»، روزنامه ضدفاشیستی «مردم»، روزنامه «ظفر» ارگان رسمی شورای متحده مرکزی اتحادیه های کارگران و زحمتکشان ایران و سایر مطبوعات مترقی به چاپ می رسید. در آذربایجان نیز با روزنامه های « ینی شرق»، «خاور نو»، «آذربایجان» و سایر مطبوعات دمکراتیک همکاری می کرد.

فریدون ابراهیمی در خرداد ماه 1324 در رشته حقوق سیاسی فارغ التحصیل شد. وی علاوه بر زبان مادری، به زبان های فارسی، فرانسه و عربی تسلط کامل داشت. در این زمان از طرف وزارت امور خارجه و روزنامه اطلاعات بارها به او پیشنهاد همکاری شد، ولی او که خدمت به خلق را وظیفه اصلی خویش می دانست، پیشنهادهای مذکور را رد کرد و به سرزمین زادگاهش آذربایجان بازگشت.

سوم شهریور ماه 1324 فراخوان 12 ماده ای فرقه دمکرات آذربایجان منتشر شد. در این اعلامیه از خلق آذربایجان دعوت شده بود که برای مبارزه در راه آزادی با هم متحد شوند. این فراخوان مورد استقبال طبقات زحمتکش قرار گرفت. در این زمان تشکیلات حزب توده ایران در آذربایجان با فرقه دمکرات آذربایجان اعلام همبستگی کرد.

در 14 شهریور ماه 1324، روزنامه «آذربایجان» ارگان رسمی فرقه دمکرات آذربایجان منتشر شد. فریدون ابراهیمی در این زمان شروع به همکاری با «آذربایجان» کرد. مقالات زنده یاد ابراهیمی درباره تاریخ تمدن آذربایجان نقش مهمی در بیداری حس غرور ملی خلق آذربایجان داشت.

فریدون ابراهیمی در اولین کنگره فرقه دمکرات آذربایجان، که در مهر ماه 1324، با شرکت 237 نفر از نمایندگان خلق آذربایجان در تبریز تشکیل گردید، شرکت داشت. پس از تشکیل مجلس مؤسسان، هیئت حکومت ملی خلق آذربایجان، که از 39 نفر تشکیل می شد و سیدجعفر پیشه وری در راس آن قرار داشت، تعیین گردید.

فریدون ابراهیمی نیز جزو این هیئت انتخاب و سپس به سمت دادستان کل آذربایجان منصوب شد.

فریدون ابراهیمی در مذاکرات هیئت نمایندگی آذربایجان با هیئت نمایندگی دولت قوام السطنه، که در تاریخ 19 اردیبهشت 1325 در تهران انجام شد شرکت داشت. این مذاکرات پس از پانزده روز، بدون نتیجه پایان یافت.

21 آذر ماه 1325، ارتش شاهنشاهی به آذربایجان حمله کرد. فریدون ابراهیمی، همراه با تعدادی از رفقای خود، در داخل ساختمان کمیته مرکزی سنگر گرفتند و پس از 34 ساعت نبرد مسلحانه دستگیر شدند. او در زندان می گفت:

خبرنگاری گزارش ملاقات خود را با فریدون ابراهیمی در زندان تبریز چنین نقل کرده است:

«از او پرسیدم، شما در دوران دادستانی چه کارهایی انجام دادید؟»

او در پاسخ گفت: ما به پرونده زندانیان رسیدگی و کسانی را که بی گناه و بر اساس قوانین ارتجاعی زندانی شده بودند، آزاد نمودیم. از حقوق خلق دفاع کرده و آن ها را از ظلم هیئت حاکمه فاسد نجات دادیم.

سئوال کردم پس آن خلق کجا هستند و چرا مرگ شما را خواستار شده اند؟

جواب داد: کسانی که خواستار مرگ امثال من هستند، هیئت حاکمه مرتجع تهران می باشد، که به دستور اربابان خود عمل می کند. امروز دست و پای خلق ما، این کارگران و دهقانان زحمتکش و همچنین زبان و قلم روشنفکران ما بسته است. اما این زنجیرهای اسارت همیشگی نیست و به دست توانای ایشان باز خواهد شد.

فریدون ابراهیمی مدت شش ماه تحت سخت ترین شکنجه ها زندانی بود. اما تمام سختی ها را تحمل کرد و با افتخار می گفت:

«من بهترین سال های عمرم را دراه آزادی و سعادت زحمتکشان آذربایجان و سراسر ایران صرف نموده ام. در این مدت تلاش کرده ام این وظیفه خود را شرافتمندانه انجام دهم. من در میان شعله های مبارزات خلق تربیت شده ام. از این رو خود را در خدمت خلق می دانم و به راه مبارزه مقدسی که در پیش گرفته ام افتخار می کنم. در این مراحل آخر مبارزه نیز اراده و جسارت خود را حفظ خواهم کرد

وی در دفاعیات خود در بیدادگاه شاه با قاطعیت از حق تمامی خلق ها و زحمتکشان ایران دفاع کرد و در قسمتی از سخنان خود گفت:

«آینده از آن کسانی است که عرق ریزان کار می کنند. کسانی که دست هایشان از شدت کار پینه بسته است. این دست های پینه بسته درهای تمام زندان ها و شکنجه گاه ها را خواهند گشود و تمام جلادان و ستم کاران را نابود خواهند کرد. روزی خواهد رسید که تمامی کسانی که خلق های ایران را از حقوق خود محروم نموده، فرهنگ و افتخارات ملی آن ها را لگدمال کرده اند و برای پر کردن جیب ها وکیسه های خود ار طلا انسان های زحمتکش را تحت استثمار قرار داده اند، مجبور به جوابگویی به جنایات و خیانت های خود در مقابل خلق خواهند شد

پاسخ اعدام بود. دو روز قبل از اعدام، او خواست که کت و شلوار مشکی را که هنگام عزیمت به پاریس، جهت شرکت در کنفرانس صلح تهیه کرده بود، برایش به زندان بفرستند. در تمام طول شب اعدام با رفقای خود صحبت کرد. او از وظیفه انسان ها نسبت به اجتماع و خلق و از شیرینی زندگی توأم با مبارزه سخن ها گفت. سحرگاه، پس از اصلاح صورت، کت و شلوار خود را با پیراهن سفیدی بر تن کرد و کراوات سرخ رنگش را بگردن زد. در این کار نهایت سلیقه را به خرج می داد. او در مقابل تعجب بعضی از رفقا گفت:

«ما در تمام زندگی خود را با پاکی و ظرافت گذرانده ایم، چرا باید زیر چوبه دار با حالتی پریشان ظاهر شویم؟»

فریدون ابراهیمی 4 صبح روز اول خرداد ماه 1326، در خیابان ستارخان تبریز، جلوی باغ گلستان اعدام شد.














1390/11/14

تراكتورسازی تبریز

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    


1390/11/14

استادیوم سهند

   نوشته شده توسط: یاشاسن آذربایجان    


تعداد کل صفحات: 22 1 2 3 4 5 6 7 ...